نمی دانم کوله بار خاطرات دیروز را وسعت کدام قاب عکس خالی در بر می گیرد و برای رسیدنم تا تو چقدر راه مانده است . من خودم را در دورترین لحظه ها جا گذاشته ام ، در دورترین دیروزها . روزهایم یکی یکی از پی هم آمدند و رفتند و ندانستم چگونه پی یک آغاز زیبا با تو همراه شدم اما می دانم هنوز هم پشت ازدحام این لحظه های بی حادثه ، بودنم را از خاطر نبرده ای .نه اینکه ندانی ، اما می گویم تا باور کنی : نمی خواهم حجم سنگین این تردید های بی امان ، بودنت را از من بگیرد. زیباترین آواز لحظه های خاموش من ، دلم برایت به اندازه تمام لحظه های خوب گذشته ، تنگ است .

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 7:38 توسط باران |